مامانی افسرده شده
سلام پسر قشنگم، سلام امید زندگی مادر. مامان جانم ببخش که چند روزیه نمیام و واست خاطراتت رو بنویسم. نمیدونم چرا بی حوصله ام. حوصله ی هیچی رو ندارم. از 5شنبه تولد بابایی تا حالا که فکر کنم یه هفته ای شده، اصلا بیرون نرفتم غیر از اداره. نمیدونم چرااینطوری شدم. دلم گرفتس. هر لحظه احساس میکنم دلم میخواد بشکنه. یه بغض نترکیده داره گلومو فشار میده. نمیدونم از چیه.قفط بی حوصله ام. حوصله حرف زدن با هیچکسوندارم. چیکار کنم مامانی؟ از همه چیز خسته شدم. دوست دارم .................... راستی بابایی جمعه (روز بعد از تولدش) سرت رو با ماشین اصلاح زد. مخالف این کار بودم اما از پس بابایی بر نیومدم. خیلی از دستش ناراحتم.هرچند همه میگن بامزه تر شدی...


